غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
641
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
جا توقف نتواند كرد و چون در آن روز مهم ارباب جرايم فيصل يافت ايلچيان را نزديك تخت بردند و بمسافت پانزده گز دور نگاهداشتند و يكى از امرا از نوزده صحيفهء را كه مشتمل بر احوال ايلچيان بود برخواند مضمون نوشته آنكه اين جماعت راه بسيار قطع كرده از پيش ميرزا شاهرخ و اولاد او آمدهاند و براى پادشاه تبركات و تنسوقات آورده تا سر ارادت بر زمين عبوديت نهند و منظور نظر التفات كردند و مولانا حاجى يوسف قاضى كه از جملهء امرا و مقربان دايمنك خان بود و از دوازده ديوان پادشاهى يكى تعلق به دو ميداشت با چند نفر از مسلمانان زباندان پيش ايلچيان آمدند و ايشان را گفتند كه نخست قامتهاى خود را خم كنيد و بعد از آن سه نوبت سر بر زمين نهيد ايلچيان دوتا گشته سر فرود آوردند اما پيشانى بر زمين نرسانيدند آنگاه مكتوب حضرت شاهرخى و ميرزا بايسنقر و ساير شاهزادگان و امراء ايرانرا كه در قطعهء اطلس زرد پيچيده بودند باشارت خواص دايمنك خان ايلچيان به دو دست بلند گرفتند و قاعدهء اهل ختا آنست كه هرچه متعلق بپادشاه گردد آن را در چيزى زرد پيچند و مولانا يوسف مشار اليه آن مكاتيب را از ايشان ستانده بخواجهسرائى تسليم نمود كه در پيش تخت پادشاه ايستاده بود و خواجهسرا آن را بدست پادشاه داد و پادشاه مكتوبات را گشاده و ملاحظه كرده باز بخواجهسراى سپرد آنگاه دايمنك خان از تخت فرود آمده بر صندلى نشست و سه هزار جامه آوردند هزار دكله و دو هزار قبا و پادشاه همه را بر فرزندان و قرابتان تقسيم نموده آن طايفه را خلعت پوشانيد و از جمله ايلچيان هفت كس را نزديك صندلى بردند برينموجب شاديخواجه و كوكچه نوكران ميرزا شاهرخ و سلطان احمد و غياث الدين ملازمان ميرزا بايسنقر و ارغداق ايلچى ميرزا سيور غتمش و اردون قاصد امير شاه ملك و تاج الدين فرستاده شاه بدخشان و اين جماعت به زانو درآمده دايمنك خان احوال ميرزا شاهرخ از ايشان پرسيد و بعد از آن استفسار نمود كه قرا يوسف ايلچى ميفرستد و مال ارسال مينمايد گفتند آرى و داچيان شما ديدند كه فرستادهء او آمده بود و پيشكش و اموال آورده ديگر پرسيد كه در آن ولايت نرخ غله گران است يا ارزان و نعمت اندك است يا فراوان جوابدادند كه نعمت و غله از آنچه تصور كنند بيشتر است گفت بلى چون دل پادشاه با ايزد سبحانه و تعالى راستست منعم حقيقى اسباب تنعم بسيار ارزانى داشته است ديگر گفت كه در خاطر چنانست كه ايلچى پيش قرا يوسف فرستيم تا از ولايت او اسب آورند زيرا كه آنجا اسبان خوب ميباشند ديگر سؤال كرد كه راه امن هست ايلچيان گفتند كه بفرمان شاهرخ سلطان آينده و رونده بفراغبال آمد شد مينمايند پادشاه گفت آن را دانستهام اكنون شما از راه دور آمدهايد برخيزيد و آش خوريد و امرا ايلچيان را برخيزانيده به فضاى اول بردند و پيش هركس يكشيره نهادند و يك صندلى به آن منضم بود و چون از طعام خوردن فارغ گشتند بموجب فرمان بيامخانه رفتند و در